خوب نوروز نزدیک شده و ما دیگر سه ماهمان را کامل کرده ایم. هنوز هم به ان گه کذایی نرسیده ایم. اوضاع که بد نیست. گاهی از این بحث ها که بچه داشته باشید راه می افتد توی خانواده و ما هم که هنوز زود است. تا اینجا که نفهمیده ام چه چیزی زندگی یک زوج را به گه تبدیل می کند. شاید اینکه زندگی را زیادی فیلم هندی ببینیم. اینکه توقع داشته باشیم زندگی هیچ مشکلی نداشته باشد و هیچوقت تنشی پیش نیاید که البته نشدنی است. مهم این است که این تنش ها با منطق و فکر د و نفر حل شود. شاید هم اینکه عادت نداریم توی خانه پدر و مادرمان کار کنیم و بعد می افتیم توی یک زندگی و مسئولیت های بیشمارش و کم می اوریم. فکر می کنم بزرگترین اشتباه پدر و مادرها همین است که بچه را برای خودشان بزرگ می کنند و یادشان می رود که هدف اصلی از تربیت بچه ان است که او بتواند در هجده - نوزده سالگی رو ی پای خودش بایستد و مستقل باشد. در واقع بچه را باید برای بعد از مرگ پدر و مادر _ عملی یا اینکه جدایی از انها-تربیت کردو نه برای اینکه همیشه تحت حمایت ما باشند. همین است که باعث می شود بچه ها وقتی بار مسئولیت خانواده را به دوش می گیرند به پت پت می افتند و ریپ می زنند و چون نمی دانند مشکل را چطور حل کنند یا می زنند بیرون از خانواده و معشوقه و از اینها پیدا می کنند و یا دست به دامن همان خانواده پدری و مادری می شوند که دخالت انها هم خواهر و مادر ازدواج را....و البته سهم تو نکته را نباید کنار گذاشت که یکی همان اقتصاد است و دیگری انکه هرگز به ان اشاره نمی کنیم و ان اموزش جنسی است که در ایران وجود ندارد و باعث می شود به روایتی بیش از پنجاه درصد طلاق های ما ریشه در مسایل جنسی داشته باشند. چرا که ما دختر و پسر را از هفت سالگی از هم جدا می کنیم و اگر بتوانیم - منظورم سیستم فرهنگی اجتماعی و سیاسی است- تا پیش از ازدواج هر نوع رابطه ای را بینشان قطع می کنیم و بعد در یک لحظه و با نوشتن اسمشان در یک دفتر می اندازیمشان گل هم که حالا زندگی کنید و سعی کنید تفاهم و کوتاه بیایید و به شناخت برسید!!!!! اینکار درست مثل ان است که یک نفر را از میان مسافران هواپیما برداریم و بگذاریم جای خلبان و بگوییم حالا یاد بگیر و خوب پرواز کن و خوب هم فرود بیا و خودمان هم با چتر بپریم بیرون!!! اگر ان مسافر توانست خلبانی را یاد بگیرد یک زن و مرد که تا حالا هیچ اطلاعاتی از هم ندارند هم یاد می گیرند با هم زندگی کنند. نکته ای که همیشه فراموش می شود اینجا این است که زندگی کردن در کنار هم ماندن نیست که با هم ماندن است چرا که خیلی از زوج ها به هزاران دلیل از جمله به خاطر بچه ها در کنار هم می مانند اما با هم نمی مانند. و خنده دار این است که مسئولین فکر می کنند بچه ای که پدر و مادرش از هم جدا نشده اند اما مثل سگ و گربه هستند و یا با هم هیچ ارتباط عاطفی ندارند ، بهتر از بچه ای که پدر و مادرش جدا شده اند بزرگ می شود!!!
Tuesday, March 17, 2009
Monday, February 9, 2009
ای که پنجاه رفت و در خوابی
امروز پنجاه روز از ازدواج ما می گذره! ما مشکلات کوچکی داشتیم و اختلافات اندکی که بدون دلخوری و با گفتگو حل شدند. دوستان کماکان با لبخند می پرسند که اوضاع چطور است و من هم با لبخند جواب می دهم خوب! بعضی دوستان متاهل تمایل پیدا کرده اند درباره سکس شوخی کنند که بی علاقه گی من باعث سرخوردگی شان شده و برخی دوستان متاهل دیگر هم به شرایط دشوارکاری و همسرداری توامان اشاراتی داشته اند. یکی از همکاران به این نکته که خرج زندگی من افزایش یافته اشاره نمودند. ( لابد انتظار داشته اند که ادم متاهل شود اما هزینه زندگی اش همان بماند که در ایام تجرد بود!!) یکی دیگر از دوستان هم به اینکه ادم باید مدام دنبال خرید برود اشاره کردند. خب از نظر من که ده - پانزده سالی زندگی تنهایی داشته ام ( نگفتم مجردی چون معمولا زندگی مجردی شامل نکاتی تلقی می شود که در مورد من صادق نبوده است مانند بهره بردن از کانون گرم زنان خیابانی!) خرید رفتن و دنبال نان و پنیر بودن کاری عادی است. نمی دانم ایا انها قبل از ازدواج در خانه پدری زندگی می کرده اند که اصلا خرید نمی رفته اند یا اینکه بین خرید مجردی و خرید متاهلیشان تفاوت عمده ای وجود دارد.البته در این نکته که ادم تازه ازدواج کرده و ادم های سابقه دار در امر ازدواج با هم تومنی هفت صنار فرق دارند شکی نیست به عنوان نمونه چند روز پیش یک زوج را دیدم که عصر برای مهمانی بیرون می رفتند. مرد در حالی که دست کوچکترین بچه دستش بود عقب می رفت و بزرگترین بچه به فاصله ده- دوازده متری جلوتر از همه بود. زن هم با فاصله پنج-شش متری بین این دو حرکت می کرد. این گروه پراکنده چنان نشانی از یک خانواده کهنه را داشت که هراس برم داشت که من هم ده دوازده سال دیگر همین باشم.خدا ان روز را نیاورد.
Friday, February 6, 2009
چه کسی به ما نزدیک تر است؟
چند روز پیش یکی از دوستان متاهل که از نظر سال های ازدواج بر من تقدم فراوان دارد پیشنهاد جالبی رو ارائه داد: این دوست ما گفت که برای راحت شدن از شر کمک در ظرف شستن و تمیز کردن خانه راه حلی را استفاده کرده است که جواب داده و به من هم توصیه نمود که از همین راه حل استفاده کنم. راه حل این بود که وقتی خانم از شما خواست در ظرف شستن کمک کنید ظرفها را جوری بشویید که مقداری کثیف باقی بماند در نتیجه خانم به این نتیجه می رسد که شما بلد نیستید ظرف بشویید. این راه حل درباره تمیز کردن خانه هم جواب می دهد.! با این همه من که از پیش عنوان زن ذلیلی را برای خودم انتخاب کرده ام به راحتی گفتم که نه! من وقتی می بینم ظرف ها زیاد است مثلا وقتی مهمان داریم، خودم پیشنهاد می دهم که کمک کنم و از اینکار فراری نیستم.
به هر حال چیزی که در این پیشنهاد برایم جالب بود این است که ادم بخواهد برای اینکه کاری را گردن دیگری بیندازد به او کلک بزند. این کار در فرهنگ مردها اگر درباره یک دوست انجام بگیرد و ادم سر دوستش کلاه بگذارد به عنوان یکی از زشت ترین کارها تلقی می شود. پس چطور می شود که در مورد همسر ادم - که قاعدتا باید نزدیکترین شخص به ادم باشد- همینکار عادی و افتخار امیز تلقی می شود؟ به نظر می رسد که در فرهنگ امروز ازدواج ایجاد یک کانون دوستانه و یگانه میان دو نفر نیست بلکه ایجاد امکانات برای دو نفر جداگانه است که در ان هرکدام از طرفین سرویس های خود را ارائه می دهند و از طرف مقابل سرویس مناسب می خواهند. در واقع ازدواج با شکل و نگاه امروز بیشتر به خرید و فروش شبیه است تا تشکیل زندگی. به این معنی که اگر در گذشته ازدواج برای حفظ قدرت در یک خانواده یا تقسیم قدرت ، زمین و...بین دو خانواده انجام می شد، امروزه ازدواج به مغازه بقالی شبیه شده است یا اینکه بیشتر اینطوری به ان نگاه می شود. در این نگاه زن و مرد خریدار و فروشنده سرویس هایی به هم هستند که در ازای ان سرویس دهی طرف مقابل را می خواهند. برایم عجیب است که در نگاه امروز ما همسر ما - یا حتی دوست دختر یا دوست پسر ما- در حد همکار اداری یا همکلاسی ما ارزشمند نیست که حاضریم سرش کلاه بگذاریم . کاری که درباره همکار یا همکلاسیمان انجام نمی دهیم یا اینکه انجامش را زشت می دانیم . گمان می کنم در فرهنگ ما چیزهای جابه جا شده اند و برخی نکات بنیادین زندگی انسانی ازهم پاشیده اند.
Friday, January 30, 2009
اندر حکایت چهل روز اول ازدواج
خوب امروز چهل روز از ازدواج ما می گذره...از ابتدای ازدواج جز خانواده های خودمون که همه اش در حال فعالیت سنگین امید بخشی بودن سایر افراد به انحا مختلف ما رو نسبت به سیاهترین روزهای ممکن آگاهی بخشیدند!!! مردها با دیدن من خندیدن و گفتن اها....به درد ما گرفتار شدی و زنها با دیدن خانم زنجموره کردن که آخه چرا خودتو بدبخت کردی...مشکل اینجا ست که ما هنوز احساس بدبختی نمی کنیم و هی به خودمون می گیم که تازه اولشه...حتما دراینده این بدبختیا که می گن پیش میاد!!! و این نکته جالبیه که ظاهرا تکرار این گونه جملات باعث می شه که ادم خودش دنبال مشکلات ممکن بگرده. البته اینجورم نبوده که ما کت بسته منتظر بدبختی هایی که می گن بمونیم ...بارها نشستیم و با هم حرف زدیم و سعی کردیم انواع بدبختی هایی که می گن رو تحلیل کنیم. نتایج مختلفی هم گرفتیم که یکی یکی براتون می نویسیم و البته اینجا تنها جاییه که تاریخ حتما ثابت خواهد کرد که ایا درست فکر کردیم یا نه!
Thursday, January 29, 2009
برداشت فوتبالی از ازدواج
یکی از دوستان ما که طرفدار تیم منچستر یونایتد بود در باره ازدواج نظریه جالبی داشت که می گفت: رابطه بین دو جنس مثل مسابقه فوتباله! دوست دختر مثل فوتبال خلاصه شده است که فقط لحظات حساسشو نشونت می دن! زن خیابونی مث اخبار ورزشیه که فقط گلا رو نشون می دن! و ازدواج مث بازی منچستر - چلسیه...ده دقیقه اولش توپه اما بعد بازی مزخرف می شه و اعصاب ادم خورد می شه!
والا ما هنوز تو ده دقیقه اولیم...تا ببینیم بقیه اش چی می شه!
Wednesday, January 28, 2009
در چرایی این وبلاگ
یادمه حدود 15 سال پیش که تازه وارد دانشگاه شده بودیم پسرای کلاس یه جا جمع شدیم و طبق معمول شروع کردیم به دری وری گفتن و دخترای دانشگاه رو روانشناسی و زیبا شناسی(!) کردن که بحث کشید به ازدواج. اون روز از جمع هشت نه نفری ما فقط دو نفر گفتند که ازدواج چیز خوبیه و بقیه گفتن نه! ازدواج هرگز!! یکی از اون دو نفر موافق ازدواج من بودم که عجالتا حدود یک ماه پیش ازدواج کردم!!! و البته همه اونایی که مخالف ازدواج بودن تا سال هشتاد ازدواج کردن و رفتن پی کارشون!!! به هرحال این ازوداج دیر هنگام از یک طرف و از طرف دیگه نصیحت های دوستان و همکاران از پیش متاهل شده ( نصیحت هایی نظیر: این شتریه که جلو خونه هر خری می خوابه! یا ازدواج یه بشکه است که یک وجب اولش عسله و بقیش گه!! !!) باعث شد که برام سوال بشه که چرا اغلب ازدواج ها به همچین نقطه ای می رسه؟ اینکه ایا اشکال در نفس پدیده ازدواجه یا در شیوه ازدواج یا در طولانی بودن زندگی مشترک و....به هر حال پیدا کردن پاسخ این سوال برای منی که بعد چهل سال تازه متاهل شدم و اصلا تمایل ندارم که بعد چهار سال همین حرفها رو بلغور کنم خیلی حیاتیه.این شد که تصمیم گرفتم این وبلاگ رو راه بندازم و تجربیات خودم و چیزایی که دیگران می گن رو اینجا جمع کنم تا ببینیم در طو ل زمان به کجا می رسیم. به امید خدا
Subscribe to:
Comments (Atom)