چند روز پیش یکی از دوستان متاهل که از نظر سال های ازدواج بر من تقدم فراوان دارد پیشنهاد جالبی رو ارائه داد: این دوست ما گفت که برای راحت شدن از شر کمک در ظرف شستن و تمیز کردن خانه راه حلی را استفاده کرده است که جواب داده و به من هم توصیه نمود که از همین راه حل استفاده کنم. راه حل این بود که وقتی خانم از شما خواست در ظرف شستن کمک کنید ظرفها را جوری بشویید که مقداری کثیف باقی بماند در نتیجه خانم به این نتیجه می رسد که شما بلد نیستید ظرف بشویید. این راه حل درباره تمیز کردن خانه هم جواب می دهد.! با این همه من که از پیش عنوان زن ذلیلی را برای خودم انتخاب کرده ام به راحتی گفتم که نه! من وقتی می بینم ظرف ها زیاد است مثلا وقتی مهمان داریم، خودم پیشنهاد می دهم که کمک کنم و از اینکار فراری نیستم.
به هر حال چیزی که در این پیشنهاد برایم جالب بود این است که ادم بخواهد برای اینکه کاری را گردن دیگری بیندازد به او کلک بزند. این کار در فرهنگ مردها اگر درباره یک دوست انجام بگیرد و ادم سر دوستش کلاه بگذارد به عنوان یکی از زشت ترین کارها تلقی می شود. پس چطور می شود که در مورد همسر ادم - که قاعدتا باید نزدیکترین شخص به ادم باشد- همینکار عادی و افتخار امیز تلقی می شود؟ به نظر می رسد که در فرهنگ امروز ازدواج ایجاد یک کانون دوستانه و یگانه میان دو نفر نیست بلکه ایجاد امکانات برای دو نفر جداگانه است که در ان هرکدام از طرفین سرویس های خود را ارائه می دهند و از طرف مقابل سرویس مناسب می خواهند. در واقع ازدواج با شکل و نگاه امروز بیشتر به خرید و فروش شبیه است تا تشکیل زندگی. به این معنی که اگر در گذشته ازدواج برای حفظ قدرت در یک خانواده یا تقسیم قدرت ، زمین و...بین دو خانواده انجام می شد، امروزه ازدواج به مغازه بقالی شبیه شده است یا اینکه بیشتر اینطوری به ان نگاه می شود. در این نگاه زن و مرد خریدار و فروشنده سرویس هایی به هم هستند که در ازای ان سرویس دهی طرف مقابل را می خواهند. برایم عجیب است که در نگاه امروز ما همسر ما - یا حتی دوست دختر یا دوست پسر ما- در حد همکار اداری یا همکلاسی ما ارزشمند نیست که حاضریم سرش کلاه بگذاریم . کاری که درباره همکار یا همکلاسیمان انجام نمی دهیم یا اینکه انجامش را زشت می دانیم . گمان می کنم در فرهنگ ما چیزهای جابه جا شده اند و برخی نکات بنیادین زندگی انسانی ازهم پاشیده اند.
No comments:
Post a Comment